| |
 |
|
اخطار و هُشدار پیرامونِ تخلُف از قوانینِ «کُپی رایت» !!!
* خطاب به رسانههای عمومی و سایتهای اینترنتیِ و مراکز فرهنگی در کلیهی کشورها
نظر به اسناد و مدارک موجود، قوانین کپی رایت آلبوم «ایلوسیون/ ایلوژن» از سوی خوانندهی آن، شاهین نجفی (مرتضی نجفی پور مقدم) بدلائل نامعلومی زیر پا گذاشته شده است.
از آنجا که تلاشِ نشر «پامس» در جهت روشن نمودنِ موضوع با عدمِ همکاریِ آقای «شاهینِ نجفی» روبهرو شد، به منظور پیگرد قانونی موضوع، نشر پامس ناچار به سپردنِ پرونده به دادگاه آلمان گردید.
طبقِ قوانین کپی رایت آلمان تمام سایتهای اینترنتی اکیداً و فوراً موظفاند که آلبوم «ایلوسیون» را از سایت خود برداشته و تا اتمام پیگرد قانونیِ پرونده به هیچ وجه از محتویات آن (ترانه، آهنگ و بوکلت) استفاده نکنند. همین طور شخص شاهین نجفی (مرتضی نجفی پور مقدم) حق هیچ گونه استفاده از این آلبوم را ندارد.
|
نخستین آلبوم شاهین نجفی
سپتامبر ۲۰۰۹ منتشر میشود |
|
|
 |
| |
|
درآمد حاصل از فروش این کتاب به کودکان کار و خیابان اهداء خواهد شد . |
«به کابل میروی...» حاوی بخشی از دستنوشتهها، شعرها و نامههای ۱۳ دختر جوان افغانیست که در هنگامهی حکومت دهشتبار طالبان همراه با خانوادهی خود به ایران مهاجرت میکنند. "خانهی کودک شوش" که از قدیمیترین و شناختهشدهترین سازمانهای مردمی در حمایت از "کودکان کار و خیابان" و "کودکان مهاجر" محسوب میشود، امکان رشد توانمندیهای این دختران جوان افغانی را فراهم میسازد و با تشویق و ترغیب آنان، علیرغم مشکلات و کلیشههای موجود، شور زندگی را در آنان بیدار کرده، این کودکان محروم را از حاشیه به متن جامعه میکشاند .
زهره ظریفی یکی از شاگردان ممتاز بهرام رحیمی از کنشگران خانهی کودک شوش است. او نیز همراه با صدها هزار افغانی دیگر، تحت فشار رژیم جمهوری اسلامی ایران، به کشورش باز میگردد. زهره تنها شرکتکنندهی مراسم دویستمین سالگرد تولد هانس کریستین اندرسن در ایران بود که در هر دو بخشِ مسابقه شعر و دستنوشته، جایزهی این مراسم را از آن خود کرد .
"به کابل میروی" روایتیست از گسستنها، تبعیضها، مقاومتها و آرزوهای زیبا، پاک و انسانی این دختران جوان افغانی که هر چند در کمال سادگی بیان می شوند اما حکایتیست جانکاه از جنگ و آوارگی سالیانی دراز که ناخواسته بر این کودکان تحمیل شده است. |
|
 |
|
| |
میرزا جلیل محمد قلی زاده (۱۹۳۲ـ ۱۸۶۶) در پی تاسیس «مکتب ملانصرالدین» شوق خواندن روزنامه و سوادآموزی را در دل تودههای عامی برانگیخت و در اندک زمانی الگویی شد بیمثال در امر انتشار روزنامه. تنها در ایران اوایل قرن بیستم، دهها روزنامه به پیروی از ملانصرالدین چاپ شد. قلی زاده به موازات این کار عظیم که امروز نیز بسیار رشکانگیز است، در حوزهی ادبیات داستانی و نمایشی نیز بدعتگذاریست بزرگ. نمایشنامههای او در تاریخ ادبیات مشروطه فصلی است بسیار خواندنی و پربرگ و بار. او تئاتر را با کارگردانی و بازی در نمایشنامههای «میرزا ابراهیم خلیل کیمیاگر» و «مسیو ژردان» آثار میرزا فتحعلی آخوندزاده آغاز کرد و سپس خود با تحریر چندین نمایشنامه به «مولیر» شرق شهره شد.
تسخرنامه ملانصرالدین فصلی نوین و کیفیتی جدید در مطبوعات ایران گشود. روزنامههای معروف فارسی زبان آن عصر همچون «صوراسرافیل»، «نسیم شمال»، «حشرات الارض»، «عنکبوت»، «کشکول» و... جملگی شاگردان بیواسطهی ملانصرالدین بودند. یحیی آریان پور در کتاب «از صبا تا نیما» مینویسد: در آغاز مشروطیت سینهها ملامال از گفتنیها بود. اما گویندگان و نویسندگان ایران برای بیان اندیشه و احساسات خود راهی نمیشناختند. شعر کلاسیک فارسی به صورت قصیده و غزل و با تعبیرات بخصوص به خود، به قامت افکار نو، کوتاه و نارسا بود... در چنین هنگامی بود که صدای ملانصرالدین از قفقاز برخاست و این صدا اندکی بعد تبدیل به ندای دعوت و رسالت شد.
|
|
 |
| |
|
| |
 |
| |
بهمن فرسی به قرض از «برنار شا» و «ماکسیم گورگی» از تیرهٌ نیمدرس خواندگان است و فارغ التحصیلنشوندگان! از «دانشکدههای» زندگی. او هنرهایش را نزد خود و از راه خواندن و دیدن و شنیدن ایستناپذیر آموخته است.
فرسی در سال ۱۳۱۲ در تبریز بهدنیا آمد. از ۴ سالگی در تهران بود. از دومین سال دبیرستان نوشتن را آغاز کرد. برای روزنـامـههـا نوشـت و برای خــودش. در ۲۸ مرداد معـروف، تمامـی آن برای خـودنوشـتههـا، همــراه بـا کتابهایش در گونی ریخته شد، در حوض انداخته شد، لگدمال شد، خمیر شد، و شبانه به دور انداخته شد. خود فرسی هم همان شب خودش را از خانهشان به علت خطرهای حتمی و احتمالی به دور انداخت.
فرسی از نوزده سالگی به کار پرداخت. روزنامهنویس حرفهای، کارمند بیمه، مدیر روابط عمومی، مدیر تولید و هنری، مدیر عامل سازمان انتشاراتی، مدیر کتابفروشی، ویراستار و نویسندهٌ تبلیغاتی بود. و پابهپای این همه نمایشنامه، داستان، شعر، نقد ادبی و هنری، فیلمنامه و داستان کودکان نوشت. کارگردانی تآتر و بازیگری و برنامهسازی برای رادیو و تلویزیون کرد. نقاشی کرد. پیکره ساخت. فیلم مستند ساخت. در آغاز سال ۵۷ فرسی برای یک تحقیق خودخواسته در تآتر آبسورد به لندن رفت. آن رفتن سپس به ماندگاری انجامید.
در دوران دوری از سرزمین اصلیاش، فرسی بیش از دهکتاب از آثارش منتشر کرد، پانزده نمایشگاه از نقاشیها و پیکرههایش داشته، چندین سفرنامه نوشته و دهها نقد و نوشتههای دیگر در روزنامهها منتشر ساخته است.
آخرین کار فرسی ویرایش و پرداخت و اجرای دراماتیک یکتنه، از پنج داستان شاهنامه است که به صورت یک آلبوم شامل هفت سیدی منتشر گردید و در عالم نشریات شنیداری فارسی کاریست کارستان و بیمانند.
فرسی هنوز...
|
|
 |
| |
|
|
|
سعید شاعر ایرانی مقیم آلمان به سال ۱۹۴۷ در تهران تولد یافت. او در ۱۷ سالگی وطن خود را ترک کرد و برای ادامهی تحصیلات خود به مونیخ رفت و از آن زمان تاکنون در آلمان زندگی میکند. فعالیتهای پیگیر سیاسی و تلاشهای بیوقفهاش در حمایت از نویسندگان تحت پیگرد و زندانی، در سال ۱۹۹۷نشان «هرمان کستن» را نصیب وی ساخت. سعید از ماه مه سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۲ سمت دبیر اول پن را برعهده داشت. تا امروز جوایز متعددی به آثار ادبی او تعلق گرفته است.
کریستف هاین دربارهی او چنین گفته است: «نزدیک به ۴۰ سال است که سعید، شاعر ایرانی، در آلمان میزید. او با «گوش سوم» تبعیدیان، آلمانیها را شنید و با نگاه بیگانگان در آنان نگریست...
تاملات سعید در باب «سنخ آلمانی»، نگاهش به وحدت دو آلمان و به جریان جنبش دانشجویی در مقام یکی ازاعضای آن که حاصل گفتگوهای متعدد او با ویلاند فرویند، ویراستار ادبیDie Welt میباشد، درخشان است. تاملاتی که از آن یک غیرآلمانی، اما «بارآمدهی آلمان» است.
عزلت تبعید ترا تشنهی گفتگو میکند. من نیاز داشتم از این دنیای کوچک، دنیای بسته و ساکن که سالها در آن زیسته بودم، بیرون آیم. در این دنیای کوچک، آدمها یا از پیش باهم رفاقت داشتند، یا زود رفیق هم میشدند. هر کس علیه دیکتاتور بود، متعلق به این دنیا بود. از چنین دنیایی منم به بیرون پرتاب شدم و اکنون یک مرتد بودم. یک طرد شد. آنکه با چم و خم تبعید و قوانین خشک آن آشناست، میداند که تا چه اندازه انزوای یک مرتد تحملناپذیر است. از امروز به فردا عملا تمام دوستانت را از دست میدهی، چون تمام ساکنین این دنیای کوچک ذرهبینی، بزودی مرتد را میشناسند. زندگی در قرنطینهای خاموش آغاز میشود. اما آدم تنها، تشنهی گفتوگوست... |
|
| |
 |
| |
| |
| |
|