Pamas Verlag Köln
 
 

جواد طالعی ـ دفتر اروپائی شهروند

شماره 1208 ـ پنجشنبه 18 دسامبر  2008

سیزده دختر افغان از ایران می‌نویسند

 

 


13 دختران نوجوان افغان، در دوران اقامت اجباری خود در ایران، به همت خانه کودک شوش، در عرصه نوشتن نثر و شعر استعدادیابی شدند، یکی از آن ها جایزه هانس کریستیان اندرسن را ربود و اکنون دستچین  نوشته های آن ها به زبان آلمانی در یک کتاب منتشر شده است.

"دختران افغان گزارش می دهند: به کابل می روی"* عنوان کتابی است که اخیرا به همت "نشر پامس" در آلمان وارد بازار کتاب  شده است. کتاب، گزیده  شعرها و نثرهای کوتاهی را در بر می گیرد که سیزده دختر11 تا 17 ساله افغان، پس از گذراندن کارگاه های آموزشی ی خانه کودک شوش (در جنوب تهران) نوشته اند.

نویسندگان نوجوان، در دوران کودکی، هنگامی که ترس و نکبت طالبان بر افغانستان حاکم بود، مجبور شدند افغانستان را همراه خانواده هاشان ترک کنند و به ایران پناه ببرند. آنان، در محله های فقیرنشین جنوب تهران اقامت گزیدند. بعدها به وسیله مددکاران خانه کودک شوش، به کارگاه های آموزشی این مرکز راه یافتند و در آنجا استعدادهاشان برای نوشتن کشف شد. خانه کودک شوش یکی از قدیمی ترین و شناخته شده ترین مراکز وابسته به انجمن حمایت از حقوق کودکان است.

یکی از سیزده دختر نوجوانی که نوشته هاشان در کتاب "به کابل می روی" عرضه شده، "زهره ظریفی" است. او حتی موفق شد با شرکت در مسابقه ی دویستمین سالگرد تولد هانس کریستیان اندرسن، جایزه این مسابقه را در دو بخش شعر و دستنوشته دریافت کند. دویستمین سالگرد هانس کریستیان اندرسن نویسنده دانمارکی داستان های کودکان، در ماه مارچ سال 2005 میلادی برگزار شد.
 

تلاش های نخستین ناشر زن ایرانی در خارج کشور

داستان انتشار نوشته های دختران جوان و نوجوان افغان به زبان آلمانی خود خواندنی است:
نشر پامس، با مشارکت نینا انتصاری و بیانکا دوستدار، چند سال پیش در شهر کلن آلمان پاگرفت. نینا انتصاری که در سال های گذشته آثار بسیاری از نویسندگان ایرانی را آماده چاپ کرده بود، این بار به عنوان یک ناشر، ابتدا کتاب "زیستن در آلمان" را از سعید میرهادی (شاعر ایرانی مقیم آلمان) به فارسی ترجمه کرد و منتشر ساخت. بعد مجموعه قصه "غوررآپ غوررآپ" اثر بهمن فرسی را منتشر کرد و به سراغ طنز دوران مشروطیت رفت و نمایشنامه "ضیافت دیوانگان" اثر جلیل محمدقلی زاده را با ترجمه فارسی یونس اسکندری در اختیار دوستداران این نمایشنامه نویس جسور قرار داد. در ضیافت دیوانگان، محمدقلی زاده باورهای خرافی مردم روزگار خود را، با طنزی گزنده و بی پروا، به سخره گرفته است.

در دنباله این فعالیت ها، نخستین زن ناشر ایرانی مقیم خارج کشور، از  پروژه ای آگاهی یافت که اجرای آن از سال 2002 میلادی به وسیله "کمیته پرورش هنری کودکان کار و خیابان" در خانه کودک شوش تهران آغاز شده بود. مربیان و مددکاران خانه کودک شوش، ابتدا 8 دختر افغان را جذب این پروژه کردند و بعدها تعداد این هنرآموزان 11 تا 17 ساله  به 15 نفر رسید. در چارچوب این طرح، مجله ای با نام "چرخ دستی" تهیه شد که دختران افغان می توانستند آنچه را می نوشتند در آن منتشر کنند و از این طریق استعدادهای خود را پرورش دهند.

دختران افغان به کجا رفتند؟

با خلع قدرت طالبان به وسیله آمریکا و متحدینش، جمهوری اسلامی ایران فشار بر پناهندگان افغان را برای بازگشت به کشور جنگ زده شان آغاز و قدم به قدم تشدید کرد. به این ترتیب، اغلب دختران نوجوان افغان ناچار شدند همراه با خانواده های خود ایران را ترک کنند، اما هیچکس نتوانست دریابد که چه تعداد از آنان به افغانستان و چه تعدادشان به کشورهای دیگر مهاجرت کردند.

آگاهی از تلاش های انسانی خانه کودک شوش، خانم نینا انتصاری را واداشت که به جست و جوی مسئولان این مرکز بشتابد و سرانجام با جاوید سبحانی (مسئول بخش پژوهش ها) و بهرام رحیمی  (از کنشگران اصلی خانه کودک شوش) تماس برقرار کند. آن ها پس از تماس های متعدد و توضیحات جامع پیرامون روند پرورش استعداد کودکان کار و خیابان، بخشی از نوشته ها و شعرهای 13 دختر افغان را به آلمان رساندند. این کارها، به سفارش نشر پامس به وسیله خانم سوزان باغستانی به آلمانی ترجمه شد و اکنون روانه بازار کتاب شده است. سوزان باغستانی، تا به حال آثار چند نویسنده ایرانی را به آلمانی ترجمه کرده و با بنگاه های نشر معتبر این کشور همکاری فعال دارد.

دختران نوجوان افغان که آثارشان در مجموعه "به کابل می روی" آمده، به ترتیب چاپ آثارشان عبارتند از:
- پروین عباسی، 15 ساله از هرات.
- نسرین عباسی 17 ساله از هرات.
- آرزو احمدی 16 ساله از هرات.
- منیره احمدی 17 ساله از هرات.
- ناهید احمدی 17 ساله از پروان.
- نویده احمدی 14 ساله از پروان.
- زهرا جعفری 16 ساله از هرات.
- فاطمه خاکسار 13 ساله از چاریکار.
- فریبا خالقی 11 ساله از تخار.
- آرزو مهر 16 ساله از کابل.
- ماریا مهر 17 ساله از کابل.
- ثانیه مهر 15 ساله از کابل.
- زهره ظریفی 16 ساله از گلبهار.

58 شعر، خاطره و قطعه ادبی  از سیزده دختر افغان که نام بردیم، در کتاب "دختران افغان گزارش می دهند: به کابل می روی" گرد آمده است. "برای هانس کریستیان اندرسن با عشق" عنوان شعر کوتاهی است که زهره ظریفی آن را سرود و به خاطر آن جایزه دویستمین سالگرد تولد نویسنده دانمارکی را به خود اختصاص داد:

برای هانس کریستیان اندرسن، با عشق

آسمان را دوست دارم
با ستارگانش
آسمانی که پر از قصه های توست
به آن نگاه کردی
در هر ستاره یک قصه پنهان بود
که تو آن را به زیبائی نوشتی :
"جوجه اردک زشت"
"بلبل"
"بندانگشتی"
همه و همه را نوشتی.

راستی بعضی جاهای آسمان
ستاره ای ندارد
نکند نمی خواهی پرش کنی؟
می دانم که باز ستاره ای دیگر در آسمان روشن خواهی کرد
چون همه کودکان جهان
در انتظار یک ستاره دیگر هستند.

و قطعه ای هم از پروین عباسی 15 ساله:

ای سرزمینی که به من جا دادی!

سلام، سلامی به گرمی خورشید
سلام به شهری که مرا در خود جا داد تا از شر توپ و تانک در امان باشم.
نمی دانم باید از جنگ ممنون باشم یا متنفر؟ از این که مرا دوباره به ایران فرستاد خوشحال باشم یا غمگین؟
از وقتی که خودم را می شناسم در ایران بودم
من به اینجا عادت کردم و احساس آرامش می کنم
چون که وقتی می خوابم، صدای تانک هائی را که خانه ها را خراب می کنند نمی شنوم و خواب آن ها را نمی بینم.
اما برای هم وطنانم خیلی ناراحتم.
این نامه ای بود از من برای ایران.

و یک یادآوری:

نشر پامس، علاقمند است دریابد که این دختران مستعد افغان، پس از آن که مجبور به ترک خاک ایران شدند، به کجا رفتند؟ چه کردند؟ آنچه در خانه کودک شوش آموختند، در روند رشد شخصیتشان چه تاثیری داشت و امروز کجا هستند و چه می کنند؟

نشر پامس، از آفرینندگان اصلی کتاب "به کابل می روی" می خواهد که اگر از طریق این کتاب یکدیگر را بازیافتند، با دفتر پامس تماس بگیرند. شاید در میان آنان باشند زنانی که در این سال ها در زادگاه خودشان یا در کشورهای مختلف جهان، استعدادهای خود را بهتر از گذشته پرورش داده اند و مشغول انتقال تجربه ها و آموخته های خود به دیگران هستند.


«اخبار روز»
رضا اغنمی

چهارشنبه  ۴ مهر ۱٣٨۶ -  ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۷

ضیافت دیوانگان

جلیل محمدقلی زاده
برگردان: یونس اسکندری
نشر پامس. کلن
نمایشنامه : ٨۰ صفحه

«... اگر با این نیروی مخرب جامعه و تاریخ کهن تسویه نشود، خواه انقلاب مشروطه بشود یا نشود، این "میکربها" میمانند و "من میترسم" درآینده‌ی نزدیکی چشم باز کنید و ببینید "هشتصد ملا یکجا خلق شده"، ملا "همه‌ی امورمملکت را به دست گرفته"، "همه‌ی ثروت شمارا برباد داده" و شما را به امان خدا سپرده و افسارتان را به بیگانگان رها کرده» ملانصرالدین شماره ۲۵- سال ۱۹۰۸- به نقل از: الفبا شماره‌ی ۱. پاریس...


«دلیلر»، این اثرکم نظیر را سالها پیش، خانم هما ناطق با نام «دیوانه ها» ترجمه کردند و درشماره نخست الفبا، در زمستان ۱٣۶۱ درپاریس که به همت زنده یاد غلامحسین ساعدی منتشرمیشد به چاپ رسید.

امتیاز ترجمه اخیر،علاو برچاپ مستقل کتاب، پیشگفتاریست که مترجم با نگاهی ژرف به گذشته، خوانندگان را با حوادث آن سال ها آشنا میکند و بدون اشاره به غفلت ها ازتباهی آرزوهای دیرینه مردم سخن میگوید. سایه سهمگین تاریک اندیشیها را یادآورمیشود. با دلی آکنده ازدرد واندوه عاملین عقب ماندگی جامعه غرقه دراوهام را معرفی میکند.
برای آشنائی با افکار مترقی محمدقلیراده، باید کمی به عقب برگشت و با روزنامه ای که بنیادش را نهاد آشنا شد.ملانصرالدین روزنامه پرمحتوا و موثری که محمد قلیزاده راه انداخت دربیداری مردم منطقه سهم بزرگی ادا کرد. با قلم تیز پرده از دردهای اجتماعیبرداشت. با شجاعتی کم نظیر درحساس ترین دوران که ایران، در زایشی نو بین سنت و تجدددرآستانه تجربه تازه ای قرارگرفته بود و با دلبستگی شدید به سنت، برای درک مفاهیم نو ز قبیل آزادی و دموکراسی درتلاش بود؛ ملانصرالدین ، بین مردم چنان نفوذ پیدا کرد که سیاه اندیشان دراندک مدت با چماق تکفیرحکم قتل مدیر روزنامه را صادر کردند.

بازکردن بحث پذیرش ومقبولیت ملانصرالدین بین مردم منطقه رااینجاجایزنمی بینم، وقت دیگری میطلبد. در این بررسی آوردن فرازهائی ازملانصرالدین، تنها به ضرورت معرفی آبشخور فکری نویسنده اثر، برای درک درست مفاهیم این نمایشنامه میباشد.

اسکندری – مترجم کتاب -، درمعرفی"ملانصرالدین"،روزنامه ای که درطلوع نوخواهی مشروطیت، پرده ازباورهای دیرینه مردم برمیدارد، اشاره های سنجیده ای دارد که دریغم آمد قبل از شروع بررسی این اثر پرمغز، فرازهایی از پیشگفتارکتاب را نقل نکنم:

«کاریکاتورهائی که "روتر" و "شمرلینگ" آلمانی و"عظیم عظیم زادهآذربایجانی" و دیگران برای روزنامه مینگارند نقشی یگانه درمحبوبیت آن میان توده های مردم دارد. درپیشانی شماره نخست ملانصرالدین، کاریکاتوری از "شمرلینگ" ملت مسلمان را جملگی درخواب سنگین و دیرسال غفلت نشان میدهد که درآن، تنها یک دو نفر خمیازه کشان گویی خواب و بیدارند."ملای گردن کلفت و "سید زبردست" مضامین اغلب کاریکاتورهاست و هم ایشانند که "حکم تکفیر" ملانصرالدین را صادر میکنند.»

صدور تکفیر این روزنامه نگارازطرف علمای اسلام مصادف بازمانیست که ایران ظاهرا با فرمان مشروطه، دوران استبداد را پشت سرگذاشته. اما درواقع ابزارهای موثراستبداد با گردانندگانش درصحنه مشروطه حضوردارند و حکومت میکنند.

اینکه مردم این سرزمین دینی درهرخیزش هرازگاهی، با فلاکتی تازه ازلون تازه ای گرفتارغل وزنحیر میشود، حاصل فرهنگیست که حامل فرمان لایزال "تکفیر"است، بذراندیشه و قدرت فکر سالم عقل وخرد را دروجود این مردم خشکانده. ذهنیت اجتماعی ازبیم ووحشت دار و طناب دچار گسیختگی و مبتلای بیتفاوتی شده و درماندگی فکری را به صورت یک عادت نهادی شده پذیرفته است.

این روایت، دیرگاهیست که زیرچتر شوم وسیاه سنت خرافی، سرنوشت این مرز و بوم را رقم میزند:
« ... ملانصرالدین درسیمای روزنامه منطقه ای ظاهرشد که درکانون دقت و توجه آن "پروبلم" دو نهاد همسرشت دین و سلطنت، به ویژه روایت شیعی – ایرانی آن قرارداشت. ازمنظر ملانصرالدین ونویسندگان آن حاصل جمع دونهاد برابربود با "فاناتیزم" و"دیسپوتیزم" دیرپای ملل شرق اسلامی، که تحقق مقال تجدد و ترقی وتآسیس مشروطیت در روایت غربی آن را درمنطقه محال میساخت. گذار از "امت اسلامی" به ملتی کنشگر و بالفعل را " ملانصرالدین چی"ها زمانی ممکن میدانستند که این دو نهاد ازنهاد سیاست یکسره خلع ید شوند.» صص٨- ۷

«ملانصرالدین برآنست که تجدد و ترقی و سعادت کشورهای مسلمان بدون آزادی زن از قید رسومات و آئین های کهن حقارت آمیز امریست محال. تبلیغ "رسوم آزادی" و "حقوق مساوی زنان با مردان" برپایه "اعلامیه حقوق بشر" موضوع کانونی ملانصرالدین است.» ص ۹

این واقعیت را نمیتوان فراموش کرد که ملانصرالدین بطورقاطع ومستمر خواهان آزادی این طیف عظیم بشری ازاسارت تحقیرآمیزمردسالاریست. راه اندازی نهضت بزرگ برای رهائی زنان وبه تکان آوردن مردم برای تحقق آزادی و تساوی حقوق زن و مرد را از مهمترین واساسی ترین شرایط همزیستی جامعه مدرن توصیه میکند. درآشنائی با روح فرهنگ مردم، اهرمهای بازدارنده پیشرفت ملی را به درستی تمیزمیدهد. با درایت کامل، موانع اساسی را میشناسد . انگشت روی انگلها میگذارد. پیشگو نیست،اما صدسال پیش با ذهن شفاف وحس قوی، آینده سیاه این مردم را درهمین اثر بزرگ به نمایش میگذارد.

با آگاهی ازنقش روحانیت در موفقیت قیام، هرگز رسالت روشنفکری خود را فراموش نمیکند . با صراحت و شجاعت کم نظیر موانع ترقی رامعرفی میکند واین در حالیست که از قدرت ونفاذ خونبار و فجایع تاریخی تکفیرغافل نیست. میداند که مقبولیت آثارش بین مردم پایه های ارتجاع را میلرزاند ووحشت به جان سنتگرایان میاندازد.   درراه بیداری مردم به استقبال تکفیر میرود. از ایران میگریزد و مبارزه را درآنسوی مرزها دنبال
میکند. با تالیف " ضیافت دیوانگان" پرده ها را میدرد و بانیان جهل و عقب ماندگی جامعه بیمار را معرفی میکند.
درسراسراین دفتر،انگارمردم به اغما فرورفته و از حرکت های اطراف خود بیخبراند و خواننده درکمال بهت وتآسف، هرچه پیش میرود، همدلی پیام اصلی نویسنده را بیشتر و بهتر درک میکند. مفهوم نمایشنامه را درمییابد. علت ذاتی تکفیر روشن میشود و معنایش، برای خواننده امروزی، تاریخ فکری سراسرسیاه اندیشی سنتگرایان را توضیح میدهد.

ازترکیب بازیگران و آفریده های او دراین نمایشنامه، پیداست که زمان، زمان والیگری حاج مخبرالسلطنه هدایت درآذربایجان است. وازآنجائی که موضوع حفظ زبان مادری برای نویسنده ازعمده ترین دلمشغولی های او در دوران دگرگونی و تحولات اجتماعی – سیاسی ست – بنگرید به کتاب « آنامین دیلی» - میتوان حدس زد که از نخستین صحنه این نمایش، لزوم طرح مسئله زبان به ضرورت دیدگاه ویژه او دربقا و حفظ استقلال کشور چند ملیتی ایران، احساس آینده نگری او را روایت میکند.

دراین نمایش همه طبقات جامعه شرکت دارند. اولین جلسه حاجی ها - بازاری ها هستند که به دستور حاکم (حضرت اشرف) جمع شده اند

حاجی نایب: [رو به حاضران] حاجی ها! حضرت اشرف ازبرای امری واجب حضرات را به اینجا دعوت فرموده اند. اما شمارا سوگندتان میدهم به بازوان بلند حضرت ابوالعباس، اگرممکن شود ترکی صحبت نفرمایید چون حضرت اشرف به بنده نامقدار خشم میگیرند.

حاج جعفر کمپانی :[به حاجی نایب] حاجی آقا، شمارا قسم به پنج تن آلعبا، این بار مارا ببخشایید و مطلب را به زبان خودمان بیان فرمایید تا سر دربیاوریم، چون همانگونه که مستحضرید، به زبانی که حضرت اشرف فرمایش میفرمایند هیچکس از ما آشنا نیست. ازترس صدایش را اندکی پائین میاورد. به پیغمبر قسم، جسارت مباشد، ما اززبان حضرت اشرف هیچ نمیفهمیم. بنا براین منبعد قول میدهیم که در حضور حضرت اشرف لام تا کام چیزی نگوئیم. هان، آهان. بادست چپ محکم دهان خودرا میبندد.» صص۲۶-۲۷

دیگران نیز درتایید او میگویند چیزی نمیگوئیم وبادست جلو دهانشان را میگیرند. جروبحث ها دردارالحکومه ادامه دارد. دکترلالیبوز، حکیم معالج دیوانگان هم بین آنهاست. زبان ترکی نمیداند. حاج محمدعلی، با اینکه بیسواد است وکلمه ای فارسی نمیداند، اما ایرادهایش درست و منطقی ست. محکم حرف میزند و درست.
میگوید: این نابغه وقتی زبان ما را نمیداند چگونه میخواهد دیوانه هارا معالجه کند؟ میگوید« اگر یک مرض دیگری بود زیاد اشکالی نمیداشت. اما همانطور که حاج نایب آقا فرمودند اینجا قضیه روح درمیان است. ... احوالات دیوانگان درمیان است ... حاجی نایب میگوید: مگر حضرت اشرف زبان ما را میدانند؟ حاج محمدعلی پاسخ میدهد ... کار حضرت اشرف توفیر دارد . ایشان حاکم تشریف دارند و وظیفه شان فقط حکم کردن و امرو نهی فرمودن است. اینجا اصلا وابدا لازم نمیشود که زبان بیگانه ای را بدانند! اما حکیم اگر اندکی بدانند چه اشکالی دارد؟» ص۲۹
تجار که از شنیدن مبلغ بیست هزارتومان خودرا باخته اند، باترفندهایی، معالجه دیوانه ها را به مشیت خدا و دعای جوشن کبیر و صغیر احاله میدهند که حضرت اشرف سرش را ازاندرونی تو آورده فریاد میزند:
پول! پول!

و حاجی ها هراسناک میشوند.

شمرعلی فراش وارد میشود.

حاجی ها بادیدن شمرعلی دستپاچه شده سرکیسه ها را شل میکنند. وآنچه را که حاکم خواسته تقدیم میکنند.

طنز قوی و گزنده دیالوگ ها درسراسر این اثر ازتوانائی وچیرگی نویسنده ای آگاه خبرمیدهد. همچنان ازهوش و نقش کاسبکارانه تجارو بلاهت و حرص و آز والی!

منظور ازاحضار تجاراین است که والی درنظردارد یک آسایشگاه برای دیوانه ها بسازد. برای این منظورتجاررا خواسته تابیست هزارتومان ازآنها بگیرد و میگیرد.

دراین میان، شریعتمدارشهر به نام فاضل محمد فتوا میدهد که زن های دیوانه ها باید صیغه دیگرمردان شوند. پیداست که مومنان از این عمل خیر! با سرفرازی استقبال میکنند و برای ماه عسل! عازم زیارت عتبات میشوند.

فاضل محمد برادری دارد به نام ملاعباس که ظاهرا دیوانه است اما نیست. زنش صونا شلخته، زن زیبائی است که هم لوند است و هم خوب میرقصد. با لباس های پاره پوره بیشتر اعضای بدنش درمنظر دید مردان نامحرم است. فاضل محمد شریعتمدار نظرش او را گرفته و سخت دلبسته صوناست و میخواهد اورا تصاحب کند. صونا که از تمایلات فاضل محمد به خودش آگاه است " با حرمتی آرام در حالی که گیسوانش روی شانه هایش ریخته است درمقابل فاضل می خرامد" و میرقصد ومیگوید من میخواهم زن امام زمان بشم!

درصحنه ای درخانه فاضل دکتر وارد میشود و دیوانه ها را معاینه میکند. صونا شلخته با التماس به دکتر میگوید:
" ای حکیم، ترا بخدا، دورسرت بگردم به این داداش فاضل منم دوا بده تا سرعقل بیاد و اینقدر منو نیشگون نگیرد!»

غیراز دکتر و فاضل همه میزنند زیر خنده.

فاضل سرش را بلند کرده با خشم داد میزند دروغ نگو بی حیا!

صونا میخواهد گریه کند. وای وای . دروغ چرابگم ایناش پس اینها را کی نیشگون گرفته. جای نیشگون را دربازو و بدن خود نشان میدهد.» ص۴۷

دکتر که زبان نمیداند و از حرفهای دیگران هم سردرنمیاورد، با شم حرفه ای حوادث را فهمیده ازرفتارمومنان و تاجران ومآموران حکومتی به تردید افتاده، به ظن قوی   در دیوانگی دیوانه ها شک میکند.

چاوش عازم عتبات است با باری ازاستخوان مرده ها. زائران درکجاوه نشسته اند.

«دکتر درمانده است که چه بکند. ... پیش چاوش میرود که هنوز زارزنان برسر میکوبد. دکتر عرق چین او را برمیدارد و به شیارهای فرق سرش مینگرد که یادگار قمه های روزعاشورا است، و سپس در چشمان او خیره میشود. ... سراغ حاجی بغداد میرود که او نیز همچنان ورد میخواند و چشمانش درآسمان به دنبال خداست. درچشمان او نیز خیره میشود. رستم فراماسیون و حیدرسرسام میخندند. مومنان ناراضی اند وکفری این بار دکتر به سراغ کبلائی تربت میرود که او نیز وردگویان چشمانش در جستجوی خداست. درچشمان او نیز باریک میشود. دیوانه ها ازخنده غش و ریسه میروند. دکترباهمان شیوه پیشین به محمدمکه هم زل میزند. آخرسرازجیب خود کتاب لغت درمیآورد ... به سختی هجی میکند «دیوانه». دیوانه ها میخندند. مومنان ناراضی و پکرند. "این دیگر چگونه حکیمی است..." صداها هرچه بیشتر اوج میگیرد. شمرعلی فراش، باشلاق دیوانه ها و عاقل ها را ساکت میکند.» ص ۷۷

چاوش آواز میخواند. جماعت صلوات میفرستند. زن ها به سوی کجاوه میروند فاضل، یک یک صیغه زن ها را با صدای آهسته میخواند.
.... فاضل، صونا را بازور به سوی کجاوه میکشد. صونا فریاد میزند. دیوانه ها به سوی فاضل و مومنان هجوم میبرند. فاضل و جماعت هراسناک فرار میکنند. دیوانه ها دنبال آنها میدوند. ملاعباس صونا را درآغوش میگیرد،اطراف را میپاید و آنگاه که مطمئن میشود کسی آنجا نیست روی زانو بر زمین میافتد و شروع میکند به بوسیدن دستان صونا. چندین سال است که خودم را به این حال انداخته ام تا تو در میان دیوانه ها تنها نباشی.... ...  بریم ما پیش دوستان خودمان...   

...  دیوانه ها میخندند. صونا میگرید. مصطفی جنی مشت به سوی زوار گرفته و فریاد میزند. پرده میافتد. ص٨۰ - ۷۹
خواننده درتمام مدتی که سرگرم مطالعه است بااحساس صمیمیت همراه نویسنده به قلب جامعه صد سال پیش میرود، با گشت و گذاری آشنا مردم را میبیند سرگردان، که جملگی به خوابند وهنوزهم به خواب! جز آن دو نفر که ملا نصر الدین گفته.   صد سال پیش گفته. درست گفته و حالاهمان هشتصد نفربرتخت سلطنت نشسته حکمرانی میکنند و بازیگران نیزهمان ها هستند، با کفش ها و لباس هایی که عوض شده. اما، نجوای آرام و خاموشی در جوششی مدام جریان دارد که بیم و وحشت زندانبان را با ضرب آهنگی سنگین در توسل به چوبه دار های روزانه نوید میدهد.
داوری درباره نقش بازیگران، را باید به اهل فن واگذاشت. اما به نظرمیرسد نقش صونا شلخته وملاعباس دراین اثر بیشترواقع بینانه ودرعین حال دیوانه واراست.   صونا در نقش دیوانه و یک زن ساده اندیش، حرکات و رفتارش با صفای ذاتی اش هماهنگ است. به درستی، مثل یک زن عامی حرف میزند. به شوهرش وفادار است. ملا عباس را دوست دارد. ریا کاری و توطئه های پشت پرده مومنان و ثروتمندان متظاهر به مذهب را برملا میکند. فاضل محمد مجتهد را رسوا میکند. و در همان حال، رفتاراحترام آمیزش با همو نشان میدهد که از عقوبت های مذهبی دربیم وهراس است. وسرانجام، شخصیت انسانی ملاعباس که در پایان پرده آخر بهتر میدرخشد.
و کلام آخر اینکه: جلیل محمدقلیزاده درضیافت دیوانگان، تاریخ تیره بختی ملت کهنی را روایت میکند که در چنبره فرهنگ بدوی بیگانه، هویت فرهنگی و انسانی خود را تباه کرده است.

من نیز درمیان حیرت و اندوه این دفترپر محتوا و سودمند را میبندم.

 
po_abdi_01.jpg
«روز»
محمدعبدی
30 آذر 1385 [2006.12.21]

آخرین کتاب بهمن فرسی با عنوان "غوررآپ، غوررآپ " امسال در کلن آلمان منتشر شده است. نگاهی داریم به این کتاب.



ghorup.jpg
تعریفی از ادبیات مهاجرت
مجموعه داستان کوتاه غوررآپ، غوررآپ
نوشته بهمن فرسی
فوریه 2006
نشر پامس، کلن آلمان
   

بهمن فرسی با انبوهی نمایشنامه و داستان در کارنامه(اولین اش طنز "نییره های بابا آدم "در سال 1333 تا نمایشنامه هایی چون "گلدان "، "چوب زیر بغل"، "دو ضربدر دو مساوی بینهایت" و داستان بلند "شب یک، شب دو" چاپ های تهران و مجموعه داستان های" دوازدهمی" و" نبات سیاه" ومجموعه نمایشنامه هایی چون" سقوط آزاد" و حتی مجموعه شعر چاپ های لندن) پس از آخرین کارش، ویرایش و پرداخت و اجرای دراماتیک از پنج داستان شاهنامه – که به صورت هفت سی دی در سال 1381 در لندن منتشر شد- اثر تازه ای منتشر نکرده بود، تا این که به تازگی مجموعه داستانی در آلمان به چاپ رسانده است.
"غوررآپ، غوررآپ"، مجموعه داستانی است که ویژگی های نویسنده اش را فارغ از هر نوع بحث ارزشی به نمایش می گذارد؛ ویژگی هایی که رد پای آنها را به راحتی می توان در آثار دیگرش جست و جو کرد؛ نشانی از طنزی که در تارو پود اثر تنیده شده و حتی در تلخ ترین و جدی ترین داستان ها هم در گوشه ای سر بر می آورد، یا نثری که عامدانه چندان برای خواننده سهل ا لوصول نیست.
این سهل الوصول نبودن را می توان به سایر جنبه های کتاب هم تـأمیم داد؛ اصولاً ارتباط خواننده با داستان های کتاب به سختی اتفاق می افتد، به خصوص شروع داستان ها که تقریباً همگی شان گیج کننده هستند و زمان می طلبد تا خواننده با آن درگیر شود و ارتباط برقرار کند، در نتیجه خواننده کم حوصله حتی ممکن است کتاب را کنار بگذارد.
اما خواننده با حوصله تر می تواند با تجربات تازه ای درگیر شود که برخی شان جالب توجه هستند. برای مثال داستان اول، "بشقاب مقوایی"، به سختی قابل خواندن است و خواننده به خصوص در اوایل آن شدیداً گیج می شود، اما در نهایت داستان تجربه ای است – هر چند نه کاملاً موفق- در انتقال دنیای یک مرد کور به خواننده، کسی که همچون خواننده یک رشته جملات بی پایان درباره همه چیز از زبان آدم هایی که نمی شناسد می شنود در نتیجه کاملاً گیج می شود. اما حرف ها – که از هر دری است- اساساً از نویسنده ای حکایت دارند که در این سن و سال دوست دارد از زبان شخصیت هایش حرف بزند و گفتنی هایش را با خواننده در میان بگذارد. از همین جا نقطه ضعف داستان ها خود نمایی می کنند. نویسنده – خسته و تلخ- به همه چیز طعنه می زند و گاه به این دلیل کلیت داستانش را فراموش می کند. مثلاً خود داستان "غوررآپ، غوررآپ"، جدای از مقدمه طولانی و زائدش، داستان جذابی است که در دل خود گفتنی هایش را می گوید، اما تأکید هر از گاه نویسنده بر برخی حرف های در دل مانده اش به آن لطمه می زند.
اما به هر رو تجربیات نویسنده از دو سو به او کمک می کند؛ اول از این رو که در دل همگی آشفتگی ها، طنز های به دقت به کار رفته خواننده را با اثر درگیر می کند( مثلاً تمثیل قفل و کلید برای عمل جنسی، یا طنزهای روشنفکرانه ای از این دست: "هر چه هوای تازه بود، همه را شاعری به اسم احمد شاملوکرده تو کتابش" یا استفاده های فراوان اما اغلب به جا از کلمات انگلیسی و ترکی در لابلای حرف ها) و دوم از این حیث که کتاب تجربه ملموس و تعریف دقیقی است از مقوله ای که ادبیات مهاجرت نام گرفته؛ چرا که تقریباً تمامی داستان ها – خود آگاه یا ناخودآگاه – شدیداً با حال و هوای شخصیت هایی آمیخته است که مهاجرت کرده و در دیار دیگری غیر از ایران روزگار می گذرانند. این البته بر خلاف معمول نوستالژیک نیست، اما در لابلای سطرها گاه غمی نهفته است که می تواند برای خواننده این سوی آب ها جذاب باشد.

 

«مداد»

حسین نوش آذر

۶ اکتبر ۲۰۰۷

غوررآپ غوررآپ به روایت ِ بهمن فرسی

October 6, 2007

   

غوررآپ غوررآپ ِ بهمن فرسی مجموعه ای ست از چهار داستان کوتاه و یک داستان نسبتاً بلند، یا کوتاه – بلند که به قریب احتمال به دلیل بلندتر بودنش نام آن بر پیشانی چهارمین مجموعه داستانی نشسته که از 1333 تا امروز در طی بیش از پنجاه سال از بهمن فرسی منتشر شده است.
یکی از شاخص های قلم ِ بهمن فرسی طبع آزمایی او در ژانرهای گوناگون است. وسعت این تنوع طلبی ادبی دامن ِ داستان های کوتاه فرسی را هم می گیرد. با این حال هر چه شکل داستان های او دگرگون می شود، در زبان و در مضمون مهر و نشان فرسی را بر خود دارد.
از گرفتاری های ذهنی فرسی زبان و زبان آوری ست. او از نظر ضبط و ربط زبان گفتار در میان نویسندگان ایران بی نظیر است. تسلط بر زبان گفتار و بازآفرینی آن در متن هر چند از قلمرو ادبیات نمایشی می آید، اما داستان های فرسی را واقعی تر از زندگی روزانه مردم جلوه می دهد. از این نظر طنز ریشخندآمیز داستان ها و برخی نمایش های فرسی در دو سطح شکل می گیرد: در موقعیت های ذاتاً ظنزآمیز و در زبانی که از جنس زبان روزانه است، اما سویه های طنزآمیز و حتی مسخرهء زبان روزانه را به طرز اغراق آمیزی برجسته می کند.



داستان «چوب پنبه» از همین مجموعه یکی از نمونه های موفق تلاش نویسنده در طنزنویسی ست. در غوررآپ غوررآپ زبان داستان از زبان تاریخ نویسی قرن هشتم تا دهم، یعنی پس از سلطهء مغول به این سو نشان دارد، بدون آن که مانند صاحب چند معصوم و مقلد او در اسفار کاتبان که به بیهقی نظر داشتند و دارند نویسنده مغلوب نثرنویسی بشود. استفاده اغراق آمیز از کلمات عربی در زبان این داستان اتفاقاً «تاریخزدگی» و «تاریخ نویسی زدگی» برخی معاصران را ریشخند می کند که پس از مرحوم «ولی فقیه داستان نویسی ایران» و «نهنگ خرد» حوضچهء ادبیات داستانی بارِمان کردند. در داستان «وطنی در خارجه» زبان به فیلمنامه نویسی نزدیک می شود تا « فیلم های جشنواره ای» سینمای پس از انقلاب را برهنه کند و حد توقع ما از این دست فیلم ها را نشان دهد. در «باران کلید» که به نظرم بهترین داستان این مجموعه آمد، زبان به ساده ترین و گویاترین شکل ممکن فرومی کاهد با این قصد که در یک موقعیت فلسفی سردرگمی انسان در جهانی که اشیاء آن را انباشته اند نشان داده شود. این داستان از نظر سادگی و شیوایی و برخورد با اشیاء و روایت از منظر شیء بی تردید دستاوردی برای ادبیات داستانی ایران است و یکی از بهترین داستان هایی ست که به قلم توانای بهمن فرسی خوانده ام. به طور کلی زبان در دست و قلم فرسی تنها ابزاری برای نشان دادن و بیان کردن شخصیت ها و محیط پیرامون آنان و حال و هوای درونی و بیرونی شان نیست. نویسنده از طریق نوع زبانی که برمی گزیند، مفهومی را بیان می کند که اغلب شاید تنها از طریق جنس زبان به بیان درآید. سادگی ِ زبان «باران کلید» آن سوی دیگر پیچیدگی موقعیت فلسفی انسان معاصر و کشاکش او با شی ء است. مغول زدگی نثر تاریخ نویسان به غورراپ غوررآپ راه پیدا می کند، که پیچیدگی تصنعی و بیگاری نثر برخی معاصران به طور برهنه و بی تعارف به نمایش گذاشته شود. زبان و شکل فیلم نامه در «وطنی در خارجه» زندگی بی تشخص ما را برملا می کند. در «بشقاب مقوایی» و «چوب پنبه» از طریق زبان گفتار نامتجانس بودن زندگی ایرانی مهاجر با زندگی انگلیسی ها به شکل سیاه و سفید و سویه های طنزآمیز این نوع زندگی نشان داده می شود.
فرسی نویسنده ای ست که او را می بایست در تمامیت و کلیت آثارش خواند. از این نظر او نویسنده ای «یک اثره» نیست که به اعتبار آن تنها اثر نمونه بشود ذهنیتش و حد توانایی هایش را شناخت. با این حال مهاجرت خودخواسته به غرب نقطهء عطفی در زندگی ادبی او به شمار می آید. هر چند نشانه های این گسست را در آثار پیش از مهاجرت فرسی و از جمله در رمان به یادماندنی «شب یک، شب دو« سراغ داریم، اما پس از مهاجرت انشقاق درون از بیرون به طرز برجسته تری در آثار فرسی نمایان است. تسلط فرسی بر زبان و طبع آزمایی های او در این عرصه تا آن حد است که آثارش را ترجمه ناپذیر و در همان حال یگانه می کند. این تسلط به تعبیر من از پیوستگی و دلبستگی نویسنده به زبان فارسی حکایت ها دارد. اما در همان حال از درونمایه آثار فرسی پس از مهاجرت چنین برمی آید که نویسنده از محیط بیرون گسسته است. ریشخند محیط، آن مهم ترین عامل طنزآمیز در داستان های فرسی آن سوی دیگر این گسست را افشا می کند. با این حال فراموش نکنیم که این ها همه پوششی ست برای رنجی که نویسنده از همنشینی با ما می برد، و آرمانخواهی و عدالتجویی او که اخیراً با یأسی فلسفی و واقع بینانه درآمیخته است. به تلاش این نویسندهء پرکار، مسلط و دوست داشتنی احترام می گذارم.

غوررآپ غوررآپ نوسط نشر نوبنیاد پامس در آلمان در تیراژ هفتصد و پنجاه نسخه و بهای شش یویرو منتشر شده است. برای تهیهء این کتاب می توانید با خانم انتصاری، مدیر نشر پامس در کلن تماس بگیرید.

تماس با نشر پامس

 

 
Pamas Verlag  

درباره‌ ما

Pamas Verlag Pamas Verlag Köln
Pamas Verlag  
Pamas Verlag  
Pamas Verlag  
Pamas Verlag  
Pamas Verlag  

تماس

Pamas Verlag  

نظر

Pamas Verlag  
     
   
2009 © Pamas Verlag Köln. www.pamas-verlag.de
:: impressum :: AGB :: Datenschutz :